سلام من برگشتم
این واقعه درجایی که محل سکونتش بودروی نداده بود.
چهار پنج ساله میان پدرومادرش گام برمیداشت.
خیابانی طویل ویکنواختی سایه هایش
اوکه بدون شک ازسلانه سلانه رفتن همراهانش خسته شده بود ناگهان
خودراجلوترازدیگران یافت.
برشتاب پیشرویش افزوده بود بدون انکه توجه کند خطوط مثلث خانوادگی
راکه گمان کرده بودبرای همیشه ترسیم شده ازهم گسسته است.
راه میرفت وهمچنان باپدرومادرش حرف میزدومنتظر پاسخ می شد.
وقتی روی برگرداند جزدورنمای وارونه شده ی سایه هاهیچ ندید.
پدرومادرناپدیدشده بودند شایدهرگزوجودنداشتند اوتنها بود تنها....ی تنها.
سرگیجه دلهره ترس
پاهایش به زمین میخ شده بود.نه جرات تکان خوردن ونه حتی حرف زدن.
گمان میکردکه فریادزده است.حتی پیش ازاینکه خودرارهاشده احساس کند
دانست که دیگرهیچ چیزمثل گذشته نخواهدشد.
اوبرای همیشه تنهامانده بود...
نفهمیدناگهان به چه شعبده ای دوغایب پیشین دوباره جان گرفتند؟
ازشوخی خودبه قهقهه میخندیدند. کوکو....و ماهستیم!
خیلی خنده داریم.نه؟
وتو جایی پنهان شدی
ومرابعدازمجروح کردن
ناله کنان برجای گذاشتی
تو چون آهو گریختی
من فریادزنان دویدم وتو رفته بودی
(کلماتی از ژان دو لاکروا)
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ...
